لحظه ای با امام زمان (عج)
۱۳۸۱/۱۱/٧
  ... نظرات() 
بازم سلام
ديروز داشتم از يه نفر که عازم مکه بود خداحافظی ميکردم و سفارشات دعا رو ميدادم که يه دفعه تو حرفام گفتم: رفتين پيش خدا برای من حسابی دعا کنين و اين چيزا رو از طرف من بخواين.
خلاصه خداحافظی کرديم و اومدم سوار آژانس شدم که بيام خونه...تو راه همش غبطه خوردم که فلانی فردا ميره مکه ميره پيش خدا.......تو اين فکرا بودم که يه دفعه ياد اين حرف افتادم
( هر وقت خواستين برين پيش خدا برين نماز بخونين و با خدای خود حرف بزنين)
اول خوشحال شدم و گفتم آخجون الان که رسيدم ميرم زود نمازم ميخونم. با کلی ذوق و شوق اومدم سر نماز و شروع کردم. اما اون چيزايی که من ميخواستم به خدا بگمُ نمیگفتم ...داشتم عین همیشه سوره حمد و ...میخوندم. دوباره سر نماز دلم گرفت با خودم گفتم خدا من غیر از اینا یه عالمه چیز دیگه هم هست که میخوام بهتون بگم اما نمیتونستم بگم. اينجوری شده بودم.
حالا دارم فکر ميکنم که
مگه نه اينکه خدا از رگ گردن به ما نزديکتره؟؟
مگه نه اينکه هر چی بهش بگيم ميشنوه؟؟؟
پس چرا مردم ميرن مکه؟؟؟ اونجا با اينجا چه فرقی داره؟؟؟
یعنی هرکسی بره مکه و دعا کنه دعاش با منی که اینجا نشستمُ دعا میکنم فرق داره؟؟؟