لحظه ای با امام زمان (عج)
۱۳۸٢/٥/۱۱
اينجا جمکران ۱۰ مرداد ... نظرات() 

سلام امام زمانم

اينجام ـ پيش تو ـ اومدم ديدنت

شما صاحبخانه ايد و من مهمان . دعوتم کردين به خونتون، با کله اومدم.

به به ، چه منزل زيبايی . چه تميزه چقدر پاک و خنکه !

همه جا سبز ـ فرشها سبز ـ مرمر ها سبز ـ حتی چراغهای خونتون هم سبزن.

راستی امام زمان ميدونستين من رنگ سبز خيلی دوست دارم؟

ساعت چهاره. بايد چهار و نيم از خونتون برم بيرون. إ إ  نگاه کن ،‌ ساعت هم سبزه!


چه خوب. ميگن سبز رنگ بهشته.

فقط ۳۰ دقيقه مهمان توام. بعد از ۵ سال،‌فقط برای نيم ساعت سعادت دارم روی فرشهای سبزت بنشينم ُ در و ديوار خونت رو نگاه کنم.

اين چه رسم مهمان نوازيست؟ مگر صاحبخانه به استقبال ميهمان نمی آيد؟

پس من چرا صاحب اين خانه سبز را نميبينم؟

کجايی امام زمانم؟

ساعت چهار و پنج دقيقه شد. حضور سبزت را انتظار ميکشم!
نمی آيی؟

پذيرايی نميخواهم، فقط برای ديدنت اومدم، افتخار نميدين؟

صبر صبر صبرررررر

نه خير. ساعت ۲۵/۴ شد. بايد برم. همه منتظر هستند.

آخر من نفهميدم اين چه ميهمانی بود؟

مگر صاحبخانه ميهمان که دعوت ميکنه، خودش هم نبايد در خانه باشه؟

پس..

اوه! يادم اومد.

تو هستی.تو همين جا کنارم نشسته ای. اما من.. من........

وای بر اين چشمان...

آخه به چشمی که امامشُ‌ نتونه ببينه،‌ ميگن چشم؟؟؟

نه نه! اينها تا به حال وسيله گناه من بودن.

         ذات پاک را فقط با چشم پاک بتوان ديد

                                                        پاک شو ای ديده، ناپاک نتوان ديد

( يه دفعه شاعر هم شدم)

خلاصه از درون يه چيزی به چشمام گفتن: ای چشمها برويد! از اين خانه بيرون برويد و

تا قدر خودتون رو ندونستين ديگر به اينجا نياييد.

صاحب اين خانه ،‌ از اين جور آدمها خوشش نمياد.

التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج