لحظه ای با امام زمان (عج)
۱۳۸٢/۸/۱٩
  ... نظرات() 

سلام امام زمان،
سلام دوستان خوبم
می دونم خيلی وقته که چيزی ننوشتم. بعضی ها نگران شدند. والا چی بگم.
اين مدت اصلا خودم نبودم. يعنی نبودن در عين بودن. حال و روز عجيبی داشتم. حال هيچ کاری نداشتم. خيلی سخت گذشت. شوخی که نيست، آيندمه!
دو هفته بيقرار بودم. اصلا انگار زندگی نکردم. فقط به فکر گذروندن اين مدت بودم. همش امشب رو آرزو می کردم. شب رفتن. رفتن بسوی سرنوشت. همون چيزی که همه ما آدمها دنبالشيم. امشب برای من شب بزرگيه. و بزرگتر از اون، سه شنبه شبه!!! خدايا، هرچی به صلاحمه برام پيش بيار.
دوستان، يادتونه گفتم تا دو هفته ديگه همه چيز معلوم ميشه؟
هرچند که روزها از اون دوهفته گذشته، اما من هنوز از سرنوشتی که برام رقم خورده بی خبرم. انشاءالله تا 3 شب ديگه همه چيز روشن ميشه. همه چی.
من فردا سحر عازم سفرم. برام دعا کنين. سرنوشت سازترين سفر عمرم.
خدايا بهم قدرت بده از اين امتحانت سربلند بيرون بيام.
عزيزان، 2 شنبه آينده که بازگشتم، به وبلاگم سر بزنيد، براتون خواهم نوشت. انشاءالله بازهم عين هميشه از کمک پدر بزرگوارم امام زمان (عج) و از همراهيشون خواهم گفت.
به قول همسرم، امام زمان (عج) اون موقعي که توی کوه، آخرين سنگ هم از زير پات در ميره، ميان کمکت و دستتو ميگيرن.
امام زمان، همش برای دوستایه خوبم نوشتم. يه خورده هم با شما درد دل کنم تا دلم آروم بگيره و اضطرابم کم بشه.
امام زمان، 4 سال تموم، به انتظار چنين لحظه ای بودم. چه شبها که به خاطر بی تکليفي ام، به درگاهت اشکها ريختم، حالا نوبت آقايی کردن شماست. من و همسرم هرچه تونستيم، انجام داديم. سعی کرديم نيتمونو خالص کنيم برای شما.

سعی کرديم با صبر، کارهامونو جلو ببريم. و حالا اميدی نداريم، جز لطف شما. ما ميريم که خدمت گذار های بهتری برای شما بشيم. داريم می ريم ماموريت. آقا بيش از اين کلام را ظرفيت نيست. بقيه اش سوز دل است و اشک. ايشالله بياين اين همت و صبر و پشتکارمونو به پاتون بريزيم.

بی تو در عالم امکان نبود هيچ صفايی*** جان به لب آمده ای يوسف گمگشته کجايی
يک جهان به جستجويت*** بابي انت و امی- بابی انت و امی.

تا هفته آينده خدا نگهدار همه.
اگر برنگشتم، همگی بابت سرنزدن به وبلاگهاتون و خوبی و بديهام منو حلال کنين.
التماس دعا دم افطار.
سوده

اللهم عجل لوليک الفرج