لحظه ای با امام زمان (عج)
۱۳۸٢/٩/٢٢
  ... نظرات() 

سلام امام زمان

خيلی وقته که باهاتون حرفی نزدم.امروز ديگه حسابی دلم تنگ شده بود.

نمی دونم چی بگم؟ شما که بر حال و روز من واقفين.

اما نه...اين مهمه که من خودم بيام با زبون خودم براتون بگم.

بگم که يه زمانی بود، که هر لحظه فکر ميکردم الآن مياين..الآن ظهور ميکنين.

اما...

هيچی نشد.نيومدين.نديدمتون.حتی جوابی هم بهم ندادين.

اون روزا حس خوبی داشتم. حس شيرين انتظار.

اميد به آينده نزديکی داشتم برای ديدنتون.

اما الآن نه...

ميدونم که دارم چرت و پرت ميگم.ميدونم که ديگه دوسم ندارين.ميدونم که ديگه حواستون به من نيست. ميدونم

اما ميخوام برگردم. دلم برای اون لحظه های با تو بودن تنگ شده. دلم برای اون اشکها تنگ شده.

دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده.

همه گفتن : چرا ديگه نمينويسی؟ چی شده؟

من جوابی نداشتم براشون ...چون کار دل بود. دلم توش هيچی نبود که بنويسم.

تو دلم خاليه خالی بود. نه اميدی نه حسی نه ..

امام زمان خوب ميدونين که اين ۲ هفته من تنهام. خيلی تنها.

حتی دلم برای خودم سوخت. برای تنهاييم اشک ريختم. ولی بازم فايده نداشت.

حس کردم شما اونقدر سرتون شلوغه که حتی ۱ ساعت هم وقت نکردين سراغ من بياين. اگه اومده بودين من حتما ميفهميدم.

امام زمان،‌ من نيومدم در خونتون. شما چرا؟

مگه اکرام از بزرگان نيست؟

کی از شما بزرگتر؟

چرا حال من نپرسيدين؟ چرا بهم نگفتين:‌ سوده تنهايی مواظب خودت باش.

شايد هر کی اينها رو بخونه بگه من چقدر بی ادبم که دارم از امام زمان گله ميکنم. ولی اين گله نيست.... اين يه جور عشق بازيه... شما از کسی که خيلی دوستش دارين توقع بيشتری دارين، مگه نه؟

اينم همونه.

دوست دارم امشب بياين پيشم،تنهام

اللهم عجل لوليک الفرج